
چندی است حال و هوای دلم بسی حسینی است
از آن، صدای ناله های کودکان تشنه بلند است
یک آن، این امواج متلاطم حوادث، در دلم فرو نمی نشیند.
آن یکی به گمانم سرو دلاور بنی هاشم است، مشکی بر لب گرفته اما بیم آن
دارد که پیش از مولایش، و پیش از کودکان، لب هایش به نمناکی مشک آغشته گردد
آه که اشک مجال نمی دهد...
اما بسوزم برای اویی که چشمی برای گریستنش نمانده بود گه اگر می ماند،
روی رفتن به خیمه ها را چگونه داشت؟ اگر دستی می ماند و آبی به خیمه نمی رسید،
پاسخ رقیه و فاطمه را چه می داد؟ علی اصغر را چگونه بدرقه می کرد؟
عباسی که لشکری را به تنهایی هم آورد بود، اکنون چه شده که سر بر
دامان فاطمه، می گرید...
آه، این عباس نیست...
این استقامت حسین است...
تکیه گاه سرور جوانان بهشت است...
آن روز که علی در بستر شهادت، همه را از محضر خود دور می ساخت جز
او... حکمتی داشت و اکنون، عباس، تجسم این حکمت بود...
عباس جان، کربلای حسین را یادت نرود...
عباس جان، دیگر سفارش نمی کنم که این وصیت فاطمه بود...
عباس جان، تو امید حسینی، تنهایش نگذاری... آن روز که دیگر کسی نیست
به هل من ناصر ینصرنیش پاسخ دهد! نگذار دشمنان بر غریبیش قهقهه سر دهند... نگذار
غم بی مادری اش را به خاطر آورد...
صحنه ها در تاخت و تاز حوادث، عوض می شوند...
آن بلندی، آن بانو کیست که آنچنان سر و روی خود را می خراشد؟گویی
عزیزتر از جانی از دست داده که اینگونه شیون می کند...
هیبتش علوی است، نگاهش نبوی، وقار و حیایش فاطمی است، اما ... اما او
هم حسینی است...
آری زینب هم حسینی است...
آه که اشک مجال نمی دهد...
کاش تفسیر گریه های علی اصغر را آن کوردلان نیز می شنیدند...
آری اصغر پیش از آن تیر جان داده بود
اصغر، آن هنگام جان داد که کسی را به یاری مولا و پدرش نمی دید... تیر
هم بهانه بود، تشنگی هم بهانه بود، آری اصغر هم حسینی بود...
آدم، نخستین آدمیان که به همراه جبرائیل بر زمین قدم گذاشت، جز با
گریه بر حسین وضوی نخستین خود را نساخت...
ابراهیم، اسماعیل، یونس، یوسف، نوح، موسی و حتی احمد هم حسینی بودند
حسین، بهانه خلقت، تداوم و قوام امامت، روح شهادت ، عاشق رسالت و
اکنون...