تبليغاتX
NaaNeveshteHa

NaaNeveshteHa

مقالات و دست نوشته های شخصی، سیاسی، مذهبی، اجتماعی

فاطمیه در راه است

بنا به درخواست

مقدمه کتاب:

بسم الله الرحمن الرحیم

«حقیقت ترین...»، قصه سالیانی است که خورشید، نمایان بود و مردمان، چشمان خود را به روشنی آن بسته بودند!

خورشید از همیشه تا همیشه بوده و هست...

اما چشمان ما ...



فصل شانزدهم

به سوی پدر

دیشب، خواب پدرش را دیده بود. می دانست امروز، آخرین روز است. دستش را به دیوار گرفت؛ برخاست؛ غسل کرد؛ پیراهن تازه ای پوشید؛ برای آخرین بار سر بچه ها را نوازش کرد. به زینب(س) سفارش حسین(ع) را میکرد و به علی(ع) سفارش بچه ها را.

از نماز ظهر گذشته بود که دیگر از حجره فاطمه(س) صدایی نمی آمد. بغضم را در سینه فرو می خوردم. بچه ها که آمدند باورشان نمیشد. نفهمیدم علی(ع) چگونه باخبر شد و خود را به خانه رساند اما بعدتر برایم تعریف کردند که وقتی در مسجد، خبر به گوشش رسید، عمامه از سر انداخت و تا خانه، بیشتر از شمار قدمهایش زمین خورد...

 

شهیده

 یعنی کسی که شهید شده باشد. (و امام کاظم علیه السّلام فرمودند: فاطمه(س) را غاصبان حقش شهید کردند)


دنبال چاپ کتابم از انتشارات ها اما هنوز وقت نکردم. دعا کنید که هرچی خیره بشه.تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 0:43  توسط پسرک  | 

بعد از کلی وقت...

سلام

نمی دونم اینو کسی می خونه یا نه. چند وقت پیش تصمیم به انهدام وبلاگ گرفتم. دوس دارم یبار همه چیمو تو زندگی ریست کنم تا دوباره بالا بیاد.

آقای روزبه از بزرگای مدرسه علوی وقتی ازش پرسیدن که اگه به گذشته برگردی گه راهی رو در پیش می گیری گفت همین راهی که اومدمو دوباره میام.

حقوق که می گرفت نه میدیدش نه میشمردش. میذاشت تو مدرسه و هیچوقت به خونه نمی رسید اون حقوق.

اولین آزمایشگاه رو تو مدارس ایران ایچاد کرد و به بزرگای نظام مثل اکبر هاشمی رفسنجانی و امامی کاشانی و خیلی های دیگه علوم درس می داد چون اعتقاد داشت صرف علم دین کقایت نمی کنه. شب شهادت امام رضاس قسمت بود یادش کنم. روحش شاد.

برای همه از دست رفته ها و برای همه بیمارا یدونه صلوات بفرستید تا ثوابش برا اونا باشه

به جز کتاب حقیقت ترین، کتاب بعدی هم ب هاسم شاهزادگان رضوی چاپ شد. بعد از اون هم چنت کتاب دیگرو تو دست تحریر دارم که انشالا به امید خدا پاپ میشن و یه نقطه سفید شاید تو این سیاه مشق زندگی من بعد از من بشن. توکل به خدا

نفسی هست و زندگی همچنان می تازد

قیمت طلا گرمی 92000 تومان و سکه بهار آزادی 1 میلیون تومان!نفت هم تحریم شد

... و دیگر هیچ!


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 23:55  توسط پسرک  | 

حقیقت ترین...

یه دوستی پرسیده بودن که کتابی که تو پست قبلی گفتم چیه؟

این کتاب، دومین کتاب منه. طرح و پژوهشو نگارشش، با عنایت اهل بیت و توسط خودم انجام شد. یه سی دی هم ضمیمه کتاب هست که اون سی دی شامل 55 تا ترک صوتیه گزیده شده پیرامون فاطمیه است.

حقیقت ترین، روایتی هجده گانه از حکایتی غریبانه، نام کتابه که سیر زندگی حضرت صدیقه رو در 18 داستان و اتفاق زندگی ایشون تصویر می کنه. باشه که هرکسی بتونه بهترین برداشت ها و درسها رو از این داستانها بگیره و من هم به سهم خودم در خیر این کار شریک باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 23:35  توسط پسرک  | 

فاطمیه آمد باز...


حقیقت ترین ...

قصه سالیانی است که خورشید نمایان بود اما مردمان چشمان خود را به روشنی آن بسته بودند.

خورشید از همیشه تا همیشه بوده و هست اما چشمان ما...


امیدوارم این کتاب، این تقدیمی ناچیزو از من بپذیرن. برای حوائج هم دعا کنیم.

اگر کسی در باب کتاب یا سی دی همراه اون صحبتی داشت از طریق همین وبلاگ می تونه با من در ارتباط باشه

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:1  توسط پسرک  | 

جهاد اقتصادی

سلام.

سال نو حسابی مبارک. نمی دونم دیگه میشه گفت سال نو و عید نوروز یا فقط باید بگیم سال جهاد اقتصادی؟؟!!

امسال رو سال جهاد اقتصادی نامیدند. هول نشید. قرار نیس اتفاقی بیفته ایشالا یکی دو سال دیگه تازه میان سراغ جهاد اقتصادی. مثل اواخر سال 89 که تازه راه افتادن دنبال اصلاح الگوی مصرف

یکی از آشناها امروز منو دید و گفت جهاد همون جنگه؟گفت اینجوری یا آخر امسال هممون باید میلیاردر شیم یا کارتن خاب. این تعبیر و نقل قول عوامانه ایه. اما مردم، همون ملت مظلومی که انقد زحمت کشیدن و انقلاب کردن تو عسر و حرجن.چشامونو وا کنیم شاید بعضی چیزا خوب شده باشه اما همیشه با استدلال نباید نکات مثبتو به مردم نشون داد. بعد از 8 سال واقعا نمیشد کاری کرد که مردم کمی راحتیو تو زندگیشون احساس کنن؟پس یه جای کار مشکل داره.

نمی دونم تبعات این نامگذاری چیا خواهد بود.بازم تعدیل نیرو.بازم کم کردن حقوق و تسهیلات قشر ضعیف...

امیدوارم هرچه که خیره رخ بده و کمی قدر مردم دونسته شه.امیدوارم فقط شعار ندیمو تعصب بیجا نداشته باشیم.

التماس دعا

بلاگ نوشت:

حرف زیاده اما مثل همیشه حوصله پرحرفی ندارم. بجاش سری پر از  انتقادهای غیر مغرضانه دارم...


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 0:55  توسط پسرک  | 

روزهای مرارت و دلتنگی

امروز 27 اسفندماه 1389 . تنها دو روز تا پایان سال مونده. تغییری احساس نمی کنم. روزها به همون کسالت و دلتنگی میگذرن. کمی از باری که بر دوشم بود برداشته شده.اما هنوز ترکش های آلودگی این دنیای زینت داده شده اما پوچ و بیخود تو جای جای تنم حس میشه.

امروز برای من روز بدی نبوده.یعنی  بعد از این سفری که خدا قسمتم کرد احساس می کنم خیلی بهترم اما این روح سرسپرده برای هزاربار، تنها ولی خزیده میان خزان و یأس، با کوله بار خاطره های پلید و مست، با چهره ای غمین ولی به تمنای یک نگاه، با قلب پاک ولی پر زدردگاه...

مشکلات کم نیستن و خدا خیلی بیشتر از همه این مشکلات هست. راه رو نباید گم کرد. وقتی چشمم به کعبه افتاد ازش خواستم صلاحم رو توی خواستم قرار بده.

آدم  بزرگی نیستم. از آدم بزرگام خوشم نمیاد. وقتی آدم بزرگ میشی که دچار تکرار بشی،اداری حرف بزنی و احساست را با پول خرید و فروش کنی.

اما من آدم بزرگی نیستمو نمیخام باشم. از پول بدم نمیادا اتفاقا خیلی به دردبخور و چاره سازه اما وقتی میبینی خیلی از مشکلات تو دید آدما فقط با پول حل میشه اونوقت ازش بدت میاد. اما اگه یهو یه پول قلنبه میومد و همه چیو.ردیف میکرد چقد خوب میشد اونم وقتی بیشتر پول و سرمایتو بخاطر چنتا اتفاق از دست داده باشی.

(آقا کسی وام سراغ نداره؟ وامی که تنفس هم داشته باشه و بازپرداختش بلافاصله شروع نشه.)

به آینده باید امید داشتو از گذشته درس گرفت. توکل به خدا

*******************************************************************************************

شب از سکوت تو دشت را به غرشی بلعید

کجاست شوق رهایش؟کجاست ذره ای امید؟

کجاست رویش فردا به مرده خانه تبعید

من از هوای شکستن من از هجوم فریب

من از ستاره تنهای بی نشان غریب

تمام خاطرکم پر ز رد پای غبار

تمام خاطره هایت نشسته در تردید

کجاست فصل پریدن؟کجاست حجم خیال؟

کجاست رویش هنگامه های بی تهدید؟


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 21:40  توسط پسرک  | 

بازگشت از کجا به ناکجا

جای همتون خالی...

سفر فوق العاده ای بود. انشاالله قسمت همه بشه. چه مجردی چه متأهلی.

برای اون دوستانی که نمیدونن بگم که خدا قسمت کرد و نصیب ما شد که ظرف چند روز اسباب سفر عمره مفرده برامون فراهم شه و با جمع دانشگاهیان راهی سرزمین وحی و خانه خدا بشیم.

خلاصه که لحظه لحظه این سفر تا سالها خاطره ست.باید تجربش کنید.اما چنتا فکر به ذهنم میرسه که میگمشون:

آدم احساس سبکی خاصی بعد از اعمالش میکنه. وقتی بعد از طواف واحب آب زمزمو به رسم استحبابش به سر و صورت و پشت خودتون میریزید احساس می کنید از همه آلایشا پاک میشید. احساس سبکی می کنید...

اونجا هرروز میرید و با خدا عهدای جدید می بندید.تو روی خدا وایمیسید و قسم می خورید و میاید ایرانو باز عهد میشکنید...

اونجا قبور ائمه و خانه خدا کنار و در دسترستونه ولی قدر نمی دونید تا برسید تهران و حسرت بخورید...

اونجا سعی شده همه امکانات فراهم باشه تا شما دغدغه ای نداشته باشید و به زیارت برسید اما بگردم برای ذهن جوال این ایرانی جماعت...

بغض آدم نسبت به وهابیت و تسنن به قدری میشه که تو دلش قسم میخوره که کافیه فقط یکیتونو تو ایران ببینم انقد اذیتش کنمو محدودش کنم که.... (خدا ازشون نگذره)

((چند وقته به پست نوشتن عادت ندارم دیگه داره زیاد میشه و از حوصله شما که نه از حوصله من خارح میشه. سعی کردم اونجا به یاد همه باشم. اگه به یاد کسی نبودم بره ببینه چه گناهی کرده که خدا توفیقو ازش  گرفته.خلاصه که سفر فوق العاده ایه.انشاالله قسمت همه شه))

اونجا برای فرج باید بیشتز از هرچیز دعا کرد...

به امید ظهور...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 0:17  توسط پسرک  | 

باز کربلا اینبار اربعین...

چندی است حال و هوای دلم بسی حسینی است

از آن، صدای ناله های کودکان تشنه بلند است

یک آن، این امواج متلاطم حوادث، در دلم فرو نمی نشیند.

آن یکی به گمانم سرو دلاور بنی هاشم است، مشکی بر لب گرفته اما بیم آن دارد که پیش از مولایش، و پیش از کودکان، لب هایش به نمناکی مشک آغشته گردد

آه که اشک مجال نمی دهد...

اما بسوزم برای اویی که چشمی برای گریستنش نمانده بود گه اگر می ماند، روی رفتن به خیمه ها را چگونه داشت؟ اگر دستی می ماند و آبی به خیمه نمی رسید، پاسخ رقیه و فاطمه را چه می داد؟ علی اصغر را چگونه بدرقه می کرد؟

عباسی که لشکری را به تنهایی هم آورد بود، اکنون چه شده که سر بر دامان فاطمه، می گرید...

آه، این عباس نیست...

این استقامت حسین است...

تکیه گاه سرور جوانان بهشت است...

آن روز که علی در بستر شهادت، همه را از محضر خود دور می ساخت جز او... حکمتی داشت و اکنون، عباس، تجسم این حکمت بود...

عباس جان، کربلای حسین را یادت نرود...

عباس جان، دیگر سفارش نمی کنم که این وصیت فاطمه بود...

عباس جان، تو امید حسینی، تنهایش نگذاری... آن روز که دیگر کسی نیست به هل من ناصر ینصرنیش پاسخ دهد! نگذار دشمنان بر غریبیش قهقهه سر دهند... نگذار غم بی مادری اش را به خاطر آورد...

صحنه ها در تاخت و تاز حوادث، عوض می شوند...

آن بلندی، آن بانو کیست که آنچنان سر و روی خود را می خراشد؟گویی عزیزتر از جانی از دست داده که اینگونه شیون می کند...

هیبتش علوی است، نگاهش نبوی، وقار و حیایش فاطمی است، اما ... اما او هم حسینی است...

آری زینب هم حسینی است...

آه که اشک مجال نمی دهد...

کاش تفسیر گریه های علی اصغر را آن کوردلان نیز می شنیدند...

آری اصغر پیش از آن تیر جان داده بود

اصغر، آن هنگام جان داد که کسی را به یاری مولا و پدرش نمی دید... تیر هم بهانه بود، تشنگی هم بهانه بود، آری اصغر هم حسینی بود...

آدم، نخستین آدمیان که به همراه جبرائیل بر زمین قدم گذاشت، جز با گریه بر حسین وضوی نخستین خود را نساخت...

ابراهیم، اسماعیل، یونس، یوسف، نوح، موسی و حتی احمد هم حسینی بودند

حسین، بهانه خلقت، تداوم و قوام امامت، روح شهادت ، عاشق رسالت و اکنون...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 23:17  توسط پسرک  | 

التماس دعا

کارای خدا pکمت داره اما سختی کار بنده هاش تو اتفاق افتادن مقدرات خدا در عین ندونستن تقدیرشونه.دنیای ما آدما جبری نیست اما اختیارو گم کردیمو بازم خداست که میخاد یجوری بیراهه نریمو از مسیر دور نشیم.

آ خدا، همه چیو که تا حالا ردیف کرده بودی، این پیچم ردمون کن! خیلی مخلصتیم.

بدیم، کمیم، مقصریم، اما تو خدایی، کریمی، شب قدر پیمان میبندیمو باز عهد میشکنیم. عرفه میایم که اگه هنوز حسابمون صاف نشده پاک پاکش کنیم. اما بازم...

بازم تو خدایی و ما ...

بخششو کرمتو...


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 0:16  توسط پسرک  | 

اندر احوالات مملکتی(اشتباه نخوانید!!)

دوش، احوالات خوشی دولت را دست داد و چنان کردند که در تقویم تاریخ هم خود اندی بعد آن را حک کنند. پس از حیلت و مکر بسیار و چپاول آفریدگان فریفتگار و پرورش دوستان و دشمنان بزهکار و غارتگران طمعکار و جانیان بلفطره به میدان کاج واقع در سعادت آباد مشغول کشتار، سرانجام حکم رضایت بر این تقدیر خودنگار رقم زدند که از جیب مبارک همایونی، زر و مالی اندک و آن هم دون قوت غالب ملت، در حسابهای هدرمند ساختن رایانه ها که به زور انگشتان و دادان و فریادان بیشمار در زباله دان حافظه بانکهای رباخوار و نزول پرداز جا گرفته بود سرازیر ساختند آن هم بدان شرط که کسی بر آنها چشمی و کیسه ای ندوزد و با آنها به خانه و کاشانه خویش، سهام و پرده و رفاه نیندوزد.

از عجایب تاریخ و نوادر روزگار است که ایرانی در مکانی به شهرت «بانک» حضور یابد و نه تنها برای مخارج روزانه کرزای و حزب الله و دوستان زحمت کش دولت ته مانده جیبهایش را خالی نکند، بلکه موجودی حساب خویش را افزونتر ببیند. علت را که جویا شدیمو در پی کسب معارف بیشتر، پیشتر رفتیم دریافتیم که از این راه، اقتصاد ناک اوت شده ما و بانک های ورشکسته مان بدین سان صاحب آورده ای بادآورده می شوند.آن هم به چه راحتی و با دل خوش!

مثلا ما در ایران 20 میلیون سرپرست خانوار داشته باشیم.5 میلیون آنها در فلان بانک خاص حساب داشته باشند، بدوید بروید چک کنید یارانه آمده، چی چی آورده ... و بدین راحتی ما می رویم و حسابمان را نزد یک دستگاه خارجکی که آن را خودپرداز شهرت نموده اند چک می کنیم. آنگاه بانک تنها برای این همه زحمت و آن هم برای پول چای این جناب خودپرداز، 100 تومن ناقابل کارمزد می ستاند. خب حالا، 5000000 ضربدر 100 تومان می شود چقدر؟

احسنت500000000 به عبارتی 500 میلییووون ناقابل! که الته در مقابل بدهی آن 124 نفری که 20000 میلیارد تومان دسته جمعی بدهکارند به بانکها رقمی نیست! پول چایی هم نمی شود که الحمدلله در کشور ما رشوه وجود ندارد!

اصلا طرح هدفمند کردن برای همین است. بالاخره از جایی باید درآمد پیداکرد دیگر!پس کجا بهتر از جیب مبارک مردم. بالاخره هرکدام قطره ایست اما ضرب المثل را شاعر برای امروز گفته که قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود

بحث خیلی زیاد است این اراجیف هم برای خالی نبودن عریصه بود

و  الا اعلاحضرت مزاح فرمودند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 2:10  توسط پسرک  |